قلب یخی
♥خوش اومدید منتظر نظرات خوبتون هستم ♥
 
تاریخ : دوشنبه 1392/10/30 | نویسنده : zahra joon

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوری می کنه. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن.

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، رانندهء خانم بر میگرده میگه:





ادامه مطلب
تاریخ : دوشنبه 1392/10/30 | نویسنده : zahra joon

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه های کلاس عکس یادگاری بگیرد معلم هم داشت همه ی بچه ها را تشویق می کرد که دور هم جمع شوند.
معلم گفت : ببینید چقدر قشنگه که سال ها بعد وقتی همتون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و بگویید : این احمده الان دکتره ، یا اون مهرداده الان وکلیه
یکی از بچه ها از ته کلاس گفت : این هم آقا معلمه الان مُرده .



تاریخ : دوشنبه 1392/10/30 | نویسنده : zahra joon

در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی، مدیر منابع انسانی شرکت از مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید: «و برای شروع کار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟»

مهندس گفت: حدود ۷۵۰۰۰ دلار در سال، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود.

مدیر منابع انسانی گفت: خب، نظر شما درباره ۵ هفته تعطیلی، ۱۴ روز تعطیلی با حقوق، بیمه کامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیک و مدل بالای در اختیار چیست؟

مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید: «شوخی می کنید؟!»

مدیر منابع انسانی گفت: بله، اما اول تو شروع کردی !!!




تاریخ : دوشنبه 1392/10/30 | نویسنده : zahra joon

یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت .

دوستی از وی پرسید: «چرا در کشورهای عربی موفق نشدی؟»

وی جواب داد: «هنگامی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم که می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی نمی دانستم. لذا تصمیم گرفتم که پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی کردم:

پوستر اول مردی را نشان می داد که خسته و کوفته در بیان بیهوش افتاده بود.

پوستر دوم مردی که در حال نوشیدن کوکا کولا بود را نشان می داد.

پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می داد.

پوستر ها را در همه جا چسباندم.»

دوستش از وی پرسید: «آیا این روش به کار آمد؟»

وی جواب داد: «متاسفانه من نمی دانستم عربها از راست به چپ می خوانند و لذا آنها ابتدا تصویر سوم،  سپس دوم و بعد اول را دیدند.!!!



تاریخ : دوشنبه 1392/10/30 | نویسنده : zahra joon


 


گارسون : چه میل دارید؟ آب میوه؟ سودا؟ شکلات؟ مایلو (شیر شکلات)؟ یا قهوه؟

مشتری : لطفا یک چای !

گارسون : چای سیلان؟ چای گیاهی؟ چای بوش؟ چای بوش و عسل؟ چای سرد یا چای سبز؟



ادامه مطلب
تاریخ : دوشنبه 1392/10/30 | نویسنده : zahra joon

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد......

 
قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم

 



ادامه مطلب
تاریخ : دوشنبه 1392/10/30 | نویسنده : zahra joon

مرد :اگه توی قرعه کشی بانک برنده بشم چی کار می کنی؟

زن :نصفش رو ازت می گیرم و ولت می کنم به امون خدا!

مرد : جدی؟؟؟؟

زن : خو معلومه که آره بمونم پیشت که چی بشه!

مرد:خب من ده هزار تومن بردم!!

بیا این پنج تومن رو بگیر و از جلوی چشمام دور شو..!

               





تاریخ : دوشنبه 1392/10/30 | نویسنده : zahra joon




اول وقت اداری با قیافه شاد و خندان وارد اداره می شود. می پرسم: با دمت گردو می شکنی؛ چه خبر شده است؟

می گویم: تو راه که می آمدم یک میلیون تومان کاسب شدم.

می گویم: جون من؟ جایزه بانکی برنده شدی؟

می گوید: نه بابا، ما از این شانس ها نداریم.

می گویم: جنس قاچاق رد کردی؟

می خندد: نه بابا، جنس قاچاقم کجا بود.

می گویم: خودت بگو. منکه عقلم قد نمی ده.

می گوید: افسر نبود دو تا چراغ قرمز رد کردم، یک سرعت غیرمجاز داشتم با حرکات مارپبچ. سر جمع شد یک میلیون تومان صاف.

چک و چانه ام از تعجب باز می ماند من ساده تو اداره نشسته ام و مگس می پرانم و ایشان هنگام آمدن به اداره یک میلیون تومان می زنند به رگ مبارک با دوتا نان اضافه و یک سس قرمز. مبارک باشد این کسب و کار جدید ما.




تاریخ : دوشنبه 1392/10/30 | نویسنده : zahra joon


تازه داماد با شرمرویی به پدر زنش می گوید: ببخشید که مزاحم می شوم ولی این عروس ما جهیزیه چندانی نداشت.

پدرزن از ته دل می خندد: جهیزیه را ولش؛ اخلاق را بچسب مهم اخلاق است و بس.

تازه داماد: آخر نه یخچالی نه کمدی نه تختی؛ حتی یک فرش هم به همراهش نفرستاده بودید.

پدرزن: ای بابا اینها که می گویی کیلویی چنده؟ مهم اخلاق و گشاده رویی است.

تازه داماد با عصبانیت: هی می گویی اخلاق اخلاق؛ مگر این اخلاق سرش می شود از صبح سحر غر می زند تا دل شب.

پدر زن اینبار قری هم به کمر می دهد: تازه رسیدی به حرف من که اخلاق مهم است که آنهم فعلاً موجود نیست. عین مادر خودش که هیچ ندارد مخصوصاً اخلاق و گشاده رویی را.




تاریخ : یکشنبه 1392/10/29 | نویسنده : zahra joon

راننده کامیونی وارد رستوران شد . دقایقی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد ، سه جوان موتور سیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند . بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن ، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد . راننده به او چیزی نگفت .
دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد .
وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند ، نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمین خورد ، ولی باز هم ساکت ماند .
دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوان ها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بی خاصیتی بود ، نه غذا خوردن بلد بود ، نه حرف زدن و نه دعوا !
رستورانچی جواب داد : از همه بد تر رانندگی بلد نبود ، چون وقتی داشت می رفت دنده عقب ، 3 تا موتور نازنین را له کرد و رفت !!!




(تعداد کل صفحات:9)     [1]  [2]  [3]  [4]  [5]  [6]  [7]  [...] 
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :