قلب یخی
♥خوش اومدید منتظر نظرات خوبتون هستم ♥
 
تاریخ : چهارشنبه 1392/11/30 | نویسنده : zahra joon

روزی روزگاری نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید «شما برای چی می نویسید استاد؟» برنارد شاو جواب داد: «برای یک لقمه نان.» پسره بهش برخورد. پس توپید که: «متاسفم. برخلاف شما ما برای فرهنگ می نویسیم.» و برنارد شاو گفت: «عیبی ندارد پسرم. هر کدام از ما برای چیزی می نویسیم که نداریم.»




تاریخ : چهارشنبه 1392/11/30 | نویسنده : zahra joon
روی نیمکتی چوبی ؛روبه روی یک آب نمای سنگی
پیرمرد از دختر پرسید
غمگینی؟
نه
مطمئنی ؟
نه
چرا گریه می کنی؟
دوستام منو دوست ندارن
چرا؟
جون قشنگ نیستم
قبلا اینو به تو گفتن؟
نه
ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
راست می گی ؟
 از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت



تاریخ : چهارشنبه 1392/11/30 | نویسنده : zahra joon
                         دو شكارچی با هم صحبت می كردند.

اولی پرسید:
اگر خرسی به تو حمله كند، چه می كنی؟
دومی: «با تفنگ شكارش میكنم.

اولی:اگر تفنگ نداشته باشی،چی؟
دومی:میرم بالای درخت.

اولی:اگر آنجا درخت نباشه،چی؟
دومی:خب،پشت یك صخره پنهان میشم.

اولی:اگر صخره نبود،چی؟
دومی:توی گودالی دراز میكشم.

اولی:اگر گودال هم نبود؟
شكارچی دوم عصبانی شد و گفت:
 داداش!بگو ببینم،تو طرفدار منی یا خرسه؟




تاریخ : چهارشنبه 1392/11/30 | نویسنده : zahra joon
تو جاده داری میری بعد تابلو زده “خطر ریزش کوه”
خو الان دقیقا چی کار باید بکنیم؟
بریم؟
نریم؟
چراغ خاموش بریم؟
پیاده شیم هل بدیم؟
زنگ بزنیم راه و ترابری؟
فحش بدیم؟
تُـــف کنیم؟
نمیشه کاری کرد خو!!!
به نطر من باید به جای این تابلو یه تابلو بذارن روش بنویسن:
بیا ولی اگه کوه ریخت روت و زنده موندی نیای زر مفت بزنی نیشخند



تاریخ : چهارشنبه 1392/11/30 | نویسنده : zahra joon

شخصی در یک تست هوش دردانشگاه که جایزه یک میلیون دلاری براش تعیین شده شرکت کرده .سوالات این مسابقه به شرح زیر میباشد

1-جنگ 100 ساله چند سال طول کشید؟


الف-116 سال ب-99 سال ج-100 سال د- 150 سال
آن شخص از این سوال بدون دادن جواب عبور کرد .

$$$$

$$

2-کلاه پانامایی در کدام کشور ساخته میشود؟

               
الف-برزیل ب-شیلی ج-پاناما د-اکوادور
آن ازدانش اموزان دانشگاه برای جواب دادن کمک خواست

$

$

$

$

 

1- جنگ 100 ساله( 1453-1337 میلادی) به مدت 116 سال به درازا کشید .                                                 
2- کلاه پانامایی در کشور اکوادور ساخته میشود.

نتیجه اخلاقی : هرگز به ذکاوت خود مغرور نشوید و به دیگران نخندید .




تاریخ : چهارشنبه 1392/11/30 | نویسنده : zahra joon
کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.

فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید… که کلاه خود را روی زمین پرت کند.

لذا این کار را کرد. میمون ها هم کلاه ها را به طرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد. سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدربزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد. او شروع به خاراندن سرش کرد.

میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت، میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند. یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت: فکر می کنی فقط تو پدربزرگ داری؟!




تاریخ : چهارشنبه 1392/11/30 | نویسنده : zahra joon

 


پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یک شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند .

هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: " شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و میتوانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید

"
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند .
آنها به خوبی کار می کردند و نتیجه کارشان نیز رضایتبخش بود.
چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: " می دانم که شما خیلی سخت کار میکنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافتچی های ما ناپدید شده است. کسی از شما میداند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟

"
آدمخوارها به یکدیگر نگاهی کرده و اظهار بی اطلاعی کردند."

بعد از اینکه رئیس شرکت رفت ، بزرگ آدمخوارها از بقیه پرسید:

"
کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده ؟ ها ؟! کدومتون ؟؟ "

یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد.

بزرگ آدمخوارها گفت: " ای احمق ! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد!

از این به بعد لطفاً افرادی را که کار میکنند نخورید.!!!




تاریخ : سه شنبه 1392/11/29 | نویسنده : zahra joon

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.

وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او بطور مخفیانه عاشق شاهزاده بود.
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.
 
!!!



ادامه مطلب
تاریخ : سه شنبه 1392/11/29 | نویسنده : zahra joon
ستایش دهه شصت:
سوارماشین پسرغریبه شده
خونه شونم رفته
بی رضایت مامان باباش ازدواج کرده
الان دهه نود استاددانشگاهی روکه محترمانه اذن خواستگاری میخوادو ردمیکنه ک چی؟
شوهری ک تودانشگاپیدابشه شوهرنمیشه...
احساس میکنم ب شعوربیننده توهین شده اصن
:|



تاریخ : سه شنبه 1392/11/29 | نویسنده : zahra joon
دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود، پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت
تا روزهای بیش‌تری از خدا بگیرد.
داد زد و بد و بیراه گفت!(فرشته سکوت کرد)
آسمان و زمین را به هم ریخت!(فرشته سکوت کرد)
جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت!(فرشته سکوت کرد)
به پرو پای فرشته پیچید!(فرشته سکوت کرد)
کفر گفت و سجاده دور انداخت!(باز هم فرشته سکوت کرد)
دلش گرفت و گریست به سجاده افتاد!
این بار فرشته سکوتش را شکست و گفت: بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن!
لابلای هق هقش گفت: اما با یک روز... با یک روز چه کاری می‌توان کرد...؟
فرشته گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی‌آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن!
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید. اما می‌ترسید حرکت کند! می‌ترسید راه برود! نکند قطره‌ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد، بعد با خود گفت: وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی جه فایده ای دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد و می‌تواند...
او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی ‌را به دست نیاورد، اما... اما در همان یک روز روی چمن‌ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن‌هایی که نمی‌شناختنش سلام کرد و برای آن‌ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.
او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد!
او همان یک روز زندگی کرد، اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود.



(تعداد کل صفحات:21)     [1]  [2]  [3]  [4]  [5]  [6]  [7]  [...] 
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :