قلب یخی
♥خوش اومدید منتظر نظرات خوبتون هستم ♥
 
تاریخ : جمعه 1392/09/29 | نویسنده : zahra joon

داستان کوتاه مسابقه دوی قورباغه ها

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه دو بدهند.

هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود. جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند و مسابقه شروع شد.

کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچکی بتوانند به نوک برج برسند.

بقیه داستـــآن در ادامه مطلب >>>>>>>


ا



ادامه مطلب
تاریخ : جمعه 1392/09/29 | نویسنده : zahra joon

fun955

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى از سرما مچاله شده بودند. هردو لباس‌هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى‌لرزیدند.
پسرک پرسید: «ببخشین خانم! کاغذ باطله دارین» کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمکی کنم.

مى‌خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى‌هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود.

بقیه داستان را در ادامه مطلب بخوانید >>>>>>>>>




ادامه مطلب
تاریخ : جمعه 1392/09/29 | نویسنده : zahra joon
تاریخ : جمعه 1392/09/29 | نویسنده : zahra joon

ماجـرای کـلاغ عـــاشــق!

یه روزی آقـــای کـــلاغ،
یا به قول بعضیا جناب زاغ
رو دوچرخه پا می‌زد،
رد شدش از دم باغ

بقیه ادامه مطلب >>>




ادامه مطلب
تاریخ : جمعه 1392/09/29 | نویسنده : zahra joon

م

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید.

کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود «لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.

قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت.

سگ هم کیسه را گرفت و رفت.

بقیه داستان در ادامه مطلب >>>>>>>>




ادامه مطلب

با باز شدن در ساختمان شرکت، نوشین که گوشه سالن پشت میز نشسته بود و مشغول تایپ نامه‌ای بود، از گوشه چشم نگاه مختصری به سمت در انداخت و دوباره به کار خود ادامه داد. اما ناگهان مثل جن گرفته‌ها از جا پرید و به سمت زن میانسالی که در آستانه در ایستاده بود




ادامه مطلب
تاریخ : جمعه 1392/09/29 | نویسنده : zahra joon

برای خواندن این داستان زیبا و خنده دار به ادامه مطلب بروید >>>>>>>




ادامه مطلب

salavati

اصلا”  از صبح که رفته بود حجره حال و حوصله خوشی نداشت؛ هر جور که می‌خواست یک لقمه ناندر بیاره؛ گیــر می‌افتاد. جلوی در خانه ایستاد و کلون در را سه بار به عادت همیشگیش کوبید. از ته حیاط صدایی گفت: جــز جیگر بزنی؛ خون من را که امروز توی شیشه کردی؛ لااقل برو در را باز کن!

از توی راهرو صدای دویدن تند و تیزی شنید؛ در که باز شد چهره پسرک بازیگوشش را دید که با گونه های برافروخته در را باز کرد و گفت: سلام آقاجون؛ و مثل تیر به سمت حیاط دوید و ناپدید شد.




ادامه مطلب

برای خواندن این داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید>>>>

ادامه مطلب رو به هیچ وجه از دست ندید !!




ادامه مطلب

ه

برای خواندن این داستان به ادامه مطلب بروید >>>>>>>>>>





ادامه مطلب
(تعداد کل صفحات:3)     [1]  [2]  [3] 
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :